تبليغاتX
چند قدم با شعرا - حریم جانان
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو × اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز
 ندارم من درين حيرت به شرح حال خود حاجت // که او داند که من چونم اگرچه من نمي‌دانم

به هر راهي که دانستم فرو رفتم به بوي تو  

کنون عاجز فرو ماندم ، رهي ديگر نميدانم

سلام

پیش از هر چیز

از همه ی عزیزانی که با حضور خویش و نگارش عبارات مرا به لطف

نواخته،نهایت سپاسگزاری دارم و شرمسار قدم و قلمشان هستم .

             اي جان و جهان ! رويت پيدا نکني دانم                       تا جان و جهاني را شيدا نکني دانم

            گفتي کنم از بوسي روزي دهنت شيرين                      اين خود به زبان گويي اما نکني دانم

خوب یکبار هم با عطار باشیم 

هرگز دل پر خون را خرم نکني دانم

 

مجروح توام داني مرهم نکني دانم

اي شادي غمگينان چون تو به غمم شادي

 

يکدم دل پر غم را بي غم نکني دانم

چون دم دهيم دايم گر دم زنم و گرنه

 

با خويشتنم يکدم همدم نکني دانم

هر روز وفاداري من بيش کنم داني

 

مويي ز جفاکاري تو کم نکني دانم

چون راز دل از اشکم پنهان به نمي‌ماند

 

در پرده‌ي يک رازم محرم نکني دانم

گفتي که اگر خواهي تا عهد کنم با تو

 

گر عهد کني با من، محکم نکني دانم

آن روز که دل بردي گفتي ببرم جانت

       

 اي راحت جان و دل اين هم نکني دانم

سهل است اگرم کشتي از جان بحلت کردم

 

صعب است که بعد از من ماتم نکني دانم

با خيل گران‌جانان بنشسته‌اي و يکدم

 

عطار سبک‌دل را خرم نکني دانم

ز غم تو همچو شمعم که چو شمع در غم تو

 

چو نفس زنم بسوزم چو بخندم اشکبارم

|+| نوشته شده توسط مخمور جام عشق در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386  |
 لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

عمر است و می گذرد و کاریش هم نمی شود کرد ، 

۴۳ سال گذشت و ما هنوز در وادی حیرتیم !!!

وادی عشق و طلب ، چه زود گذر بود و زیبا بود ؛

انگار بهاری بود  که در دل به یادگار ماند .

اما خاطره عشق جاودانه است !

ما می گذریم ، جشن تولد یک بهانه است.

طبیعت

که برد به نزد شاهان زمن گدا پیامی

که به کوی می فروشان دوهزار جم به جامی

شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم

که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

تو که کیمیافروشی نظر به قلب ما کن

که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی

عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود

نه به نامه پیامی ، نه به خامه سلامی!

اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته

به هزار بار بهتـــر ز هـــزار پختــه خــامی 

ز رهم میفکن ای شیخ ! به دانه های تسبیح

که چو مرغ ، زیرک افتد ، نفتد به هیچ دامی

سر خدمت تو دارم ، بخرم به لطف و مفروش

که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت

که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ

که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی

  

|+| نوشته شده توسط مخمور جام عشق در دوشنبه چهارم تیر 1386  |
 
 
بالا