عمر است و می گذرد و کاریش هم نمی شود کرد ،

۴۳ سال گذشت و ما هنوز در وادی حیرتیم !!!
وادی عشق و طلب ، چه زود گذر بود و زیبا بود ؛

انگار بهاری بود که در دل به یادگار ماند .
اما خاطره عشق جاودانه است !
ما می گذریم ، جشن تولد یک بهانه است.

که برد به نزد شاهان زمن گدا پیامی
که به کوی می فروشان دوهزار جم به جامی
شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیک نامی
تو که کیمیافروشی نظر به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامه پیامی ، نه به خامه سلامی!
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بار بهتـــر ز هـــزار پختــه خــامی
ز رهم میفکن ای شیخ ! به دانه های تسبیح
که چو مرغ ، زیرک افتد ، نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم ، بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی
|
+| نوشته شده توسط
مخمور جام عشق در دوشنبه چهارم تیر 1386
|