تبليغاتX
چند قدم با شعرا - حریم جانان
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو × اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز
 

یا مقلب القلوب والابصار ؛  یا  مدبر اللیل والنهار  ؛یا محول الحول والاحوال  ؛حول حالنا  الی  احسن الحال

 

ثانیه ها در تب و تابند و لحظه های آخرسال را می سپارند .

 

سال، 364 فرسخ  از ما دور شده و پایان عمر خویش را می نگرد.

آنچه از وی باز مانده حائزاهمیت است.تلخی یا شیرینی؛ که انگار هرگز

قصد دل کندن و رفتن ندارد و تا ابد ماندنی و جاودانه است و فراموش

نمی شود ... الا به روزگاران که گاه حتی گذشت زمان نیزآن را

به بوته فراموشی نمی سپارد و بر انگاره زمان استـوار می ماند.

 

براستی که نوروز روز خلقت آدم است و نمونه عینی رستاخیز

و به اهل بصیرت درسها وعبرتها می آموزد.

اینک که سال کهنه سر به گریبان فرو برده تا تلخی های خود را با خویش برده تا بپوشاند؛وسال جدید اقبال آن را یافته تا لباسی نو به تن کرده وخود را با میلاد گرامی حضرت رسول اکرم (ص)

و آغاز امامت حضرت ولی عصر(عج) مصادف نموده است ؛

در پایان این فصل که خاک ، بر سرزمین می بارید ؛

با تبریک سالروزآغازامامت منجی عالم بشریت و

حلول سال جدید ، برایتان باران بهار؛ شادکامی

کرامت ورحمت بی مثال حضرت حق را در

سایه عنایات نبی مکرم اسلام  و توجهات

حضرت ولی عصر( اروحنا له الفدا )

آرزومندم و امید وارم در کنار سایر

اعضا ء خانواده سالی سرشار از

سرسبزی ، شیرینی ، نیکویی ،

خوبی و سلامتی جسم وروح،

آغاز و سپری نماییـــــــــد .

 

|+| نوشته شده توسط مخمور جام عشق در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386  |
 کدام عید و کدامین بهار
با کمال پوزش و عذرخواهی از همه عزیزانی که سر زدند و مرا شرمنده ی خویش کردند و در قبال این همه لطف ایشان چیزی نتوانم گفت که عذر روسپیدم نمی کند . اگر فرصتش بشود به عزیزان سر می زنم اگر هم دست نداد مرا به بزرگواری خویش ببخشایند .

این بار هم می خواهم با شعری از مرحوم استاد حسین منزوی به پیشواز بهار بروم .

ببخشید اگر درخور بهار نیست.

 

کدام عید و کدامین بهار ؟ با چه امید ؟
 که با نبود تو نومیدم از رسیدن عید


تو نرگس و گل سرخ و بنفشه ای ورنه

 
اگر تو باغ نباشی گلی نخواهم چید


به زینت سر گیسوی تو نباشد اگر

 
شکوفه ای ز سر شاخه ای نخواهم چید


 نفس مبادم اگر در شلال گیسوی تو

 
کم از نسیم بود در خلال گیسوی بید


 به آتش تو زمان نیز پاک شد ورنه
بهار اگر تو نبودی پلشت بود و پلید


نه هر مخاطب و هر حرف و هر حدیث خوش است

 
که جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنید


ز رمز و راز شکفتن اشارتی نگفت

کسی که از دهنت طعم بوسه ای نچشید


چه کس کشید ز تو دست و سر نکوفت به سنگ ؟

 
چه کس لبت نگزید و به غبن لب نگزید ؟



چگونه دست رسد با زمان به فرصت وصل
 
مرا به مهلت اندک تو را به عهد بعید ؟

|+| نوشته شده توسط مخمور جام عشق در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 
 
بالا