به هر راهي که دانستم فرو رفتم به بوي تو
کنون عاجز فرو ماندم ، رهي ديگر نميدانم
سلام
پیش از هر چیز
از همه ی عزیزانی که با حضور خویش و نگارش عبارات مرا به لطف
نواخته،نهایت سپاسگزاری دارم و شرمسار قدم و قلمشان هستم .
اي جان و جهان ! رويت پيدا نکني دانم تا جان و جهاني را شيدا نکني دانم
گفتي کنم از بوسي روزي دهنت شيرين اين خود به زبان گويي اما نکني دانم

خوب یکبار هم با عطار باشیم
|
هرگز دل پر خون را خرم نکني دانم |
|
مجروح توام داني مرهم نکني دانم |
|
اي شادي غمگينان چون تو به غمم شادي |
|
يکدم دل پر غم را بي غم نکني دانم |
|
چون دم دهيم دايم گر دم زنم و گرنه |
|
با خويشتنم يکدم همدم نکني دانم |
|
هر روز وفاداري من بيش کنم داني |
|
مويي ز جفاکاري تو کم نکني دانم |
|
چون راز دل از اشکم پنهان به نميماند |
|
در پردهي يک رازم محرم نکني دانم |
|
گفتي که اگر خواهي تا عهد کنم با تو |
|
گر عهد کني با من، محکم نکني دانم |
|
آن روز که دل بردي گفتي ببرم جانت |
|
اي راحت جان و دل اين هم نکني دانم |
|
سهل است اگرم کشتي از جان بحلت کردم |
|
صعب است که بعد از من ماتم نکني دانم |
|
با خيل گرانجانان بنشستهاي و يکدم |
|
عطار سبکدل را خرم نکني دانم |

|
ز غم تو همچو شمعم که چو شمع در غم تو |
|
چو نفس زنم بسوزم چو بخندم اشکبارم |
|
+| نوشته شده توسط
مخمور جام عشق در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
|